ردپای وصل

                                        هو الغنی
 

سر خیابان ایستاده بود و مسیر طول خیابان را مدام بالا و پایین می رفت.
هوا که تاریک می شد خیابان هم کم کم شلوغ تر می شد. با چادرش محکم صورتش رو پوشیده بود.
دیده بود که من چند متر پایین تر دارم نگاهش می کنم. هر کسی که رد می شد سریع شروع می کرد به قسم دادنش برای کمک کردن. مردم هم هر کدام بسته به کرم خودشون یه کمکی می کردند ؛ بعضی ها هم اون قدر در ویترینهای مغازه ها غرق شده بودند که اصلا صدای این بنده خدا رو نمی شنیدند و عده ایی هم فقط به همان نیم نگاه اکتفا می کردند و می گذشتند.
قصد کمک کردن بهش رو نداشتم ؛ اصلا چرا باید کمکش می کردم . شاید اون هم از همانهایی باشد که برای این کار آموزش دیدند و کمک کردن من هم باعث ترویج گداپروری و خطرات اجتماعی دیگر بشود!!!!!....

ولی دلم چیز دیگری می گفت .

جلوتر رفتم ؛ چند لحظه ایی همین طور کنارش ایستادم . چهر ه اش خیلی مسن تر از صدایش به نظر می رسید. پرسیدم : شما مگر شوهر ندارید؟ مگر شوهرتون کار نمی کنند؟ اولش نمی خواست جوابم رو بدهد ؛ ولی در نهایت با زحمت گفت: شوهرم مریضه و تو خونه زمین گیر شده . پسر بزرگم هم توی زندانه و ۳ تا دختر کوچکم هم درس می خوانند.
خیلی متوقعانه پرسیدم: کار چی؟ خودتون جایی کار نمی کنید؟ گفت: چرا بعضی وقتها که حالم خوب باشه خونه ی دیگران کار می کنم. اینها رو گفت و راهش رو به سمت جلو گرفت و رفت.

نمی توانستم باور کنم ؛ شاید هم نمی خواستم که باور کنم.

از خودم می پرسیدم چرا اون از غروب به بعد آمده بود گدایی؟ شاید از صبح جای دیگری کار می کرده و یا شاید به خاطر آبرو...

************

به یاد حرف یکی از دوستانم افتادم که چندی پیش با هم راجع به بحث گداپروری صحبت کرده بودیم. گفته بود: خیلی وقتها آدم به دلش می افته که به چه کسی باید کمک کنه و به چه کسی نباید.

یه جایی خوونده بودم: آن لحظه ایی که جوانه بخشش در وجودتان ریشه می زند بی درنگ ببخشید. سکوت فقر

**********

با خودم گفتم اصلا به من چه که ترویج گداپروری بشه یا نشه؛ من نمی توونم. بابا این هم یه انسان بود مثل خود من. چرا اون می بایست در اون حال باشه ولی من...

شاید اگر هر کدام از ماها هر وقت به نعمتی ؛مالی و یا هر چیز دیگری که می رسیم فقط به خاطر انسانیت یه خورده به دیگران هم فکر کنیم و هوای دیگران را هم  داشته باشیم اون وقت نه گدایی وجود می داشت و نه گداپروری که بعد هم بخواهیم ...

*********

هر کجای این عالم که باشیم به کمک هم ؛ به محبت هم ؛ به صدای نوازشگر هم و از همه مهمتر به اعتماد هم محتاجیم.

باورکنیم که یه عده دیگه هم هستند که مثل ما انسان هستند و محتاج دستانی ایثارگر.

اگه تو چشمانمون یه کمی توجه باشه همین کافیه که کام تلخ کسی که شیرینی رو از یاد برده واسه همیشه شیرین کنه.

************

خیریه رهپویان وصال مثل همیشه در این ایام منتظر شور نیکوکاری شما عزیزان در غرفه خیریه(شنبه شبها- حسینیه سیدالشهدا(ع)) می باشد.

 


توسطخيريه رهپویان وصال در ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ در ۱۱ اسفند ۱۳۸٦     پيام هاي ديگران ()  

اشک های آسمون

خیلی وقته که همه منتظر اومدن زمستون وبارش برف وبارون قشنگش هستن.

خیلی ها دوست دارن بشینن کنار شومینه یا بخاری خونه هاشون و همزمان با خوردن چای داغ و شلغم داغ  از پشت پنجره باریدن بارون رو نظاره گر باشند. 

نعمت خداست دیگه . همه حق دارن ازش لذت ببرن. اصلا خیلی ها هم عاشق این هستن که وقتی بارون می یاد بدون هیچ چتر و پالتویی برن زیر بارون تا خیس خیس بشن...

نمی دونم اما به نظر من این عده از آدمها به این دلیل این کار رو می کنن چون مطمئن هستند که بعد از خیس شدن وسرما خوردن یه اتاق گرم و یه غذای گرم منتظرشون هست و با خوردن یه مقدار دارو که همیشه توی یخچال خونه بوده وهست خودشون رو درمان می کنن.!!

!

!                                                       

!

اما همین دور و بر خودمون یه عده دیگه هم هستن که یا به چشم نمی یان یا نمی خوایم که به چشم بیان!!!! این آدمها شاید بر خلاف بقیه هیچ وقت منتظر اومدن فصل سرما و زمستون نباشن و شاید هیچ وقت آرزوی دیدن بارون رو نداشته باشن و با اینکه هیچ سالی خاطره ی خوشی از زمستون وبارون هاش نداشتن و همیشه دنبال یه گوشه ی گرم تو خونه می گردن و یه جای خواب که تا صبح از چکه های سقف بالای سرشون خیس نشوند اما باز هم اون قدر بزرگ هستند که آرزوی نباریدن بارون رو نکنند!!!!!

آخه می دونن که زمین مرده ی خدا فقط با آب پاک خودش زنده میشه.... و من فکر می کنم آسمون هم از ریزش بارونش روی سر این آدمها غمگین میشه   !!!

و من هنوز در راز این سوال مانده ام که چرا بعضی از ما ها فکر می کنیم همه ی چیزهایی رو که داریم فقط مال خودمون هست و هر کی نگاه چپ بهشون کنه باید کلی جواب هم پس بدهد؟!!

و من یکی که هر وقت کمکی به سائلی می کنم خیلی خوشحال می شم و انتظار دارم که تموم فرشته های خدا همون لحظه دور و برم حاضر بشن و به من احسنت بگن تا صدقه ام رفع صدتا قضا وبلا بشه (که بی شک هم می شود).

ولی وقتی یادم می افته به این جمله ی خدای متعال که می گه:{ و فی اموالکم حق للسائل و المحروم}. اون وقته که می فهمم کی بخشنده هست و کی بخیل....؟؟؟؟!!!! 

 سرما   

                      کو چنان یاری که داند قدر اهل درد چیست؟         

 چیست عشق و کیست مردعشق و دردمند کیست؟

گلشن حُسنی ولی بر آه سرد ما مخند

                                                 آه اگر یابی که تاثیر هوای سرد چیست؟؟             

تا یادم نرفته طرح جدید خیریه رو هم بگم:

اگه تو خونه بخاری یا هر وسیله گرمایشی دیگه دارید که اضافی هست هر جوری شده برسونیدشون به دست بچه های کادر خیریه در حسینیه سیدالشهدا (ع) که خونه های سرد یه عده شدیدا نیاز دارند به اونها.


دیدن یا ندیدن؟؟!!...

اول یه سلام خیلی بزرگ به همه ی خیریه ایی های عزیز. دوم یه عذر خواهی بازم خیلی بزرگ از همه ی دوستان به علت وقفه ی طولانی که در به روز کردن وبلاگمون داشتیم.

گرچه خوب می دونیم که آوردن هر عذر موجه ایی در این مورد غیر قابل توجیه خواهد بود اما شما باز هم ببخشید.

و اما خیریه...

خدا رو شکر در این مدت هم خیریه وصال مثل همیشه طرحها و ایده های خودش رو داشته و به اجرا گذاشته که البته طرحهای جالب و زیبایی هم هستند و فکر کنم ذکر بعضی از اونها در اینجا خالی از لطف نباشه.

بچه های با ذوق خیریه، چند وقتی هست که تاج گلهای بسیار زیبایی رو آوردند توی غرفه خیریه برای امانت دادن به شما عزیزان ، جهت استفاده در مراسم های مختلف ، که البته ما هم امیدواریم از این دسته گلها فقط برای مراسم شادی استفاده بشه{ خوب البته مرگ هم حقه دیگه... ایشالله بعد از صد سال}.

خبر جدید هم اینکه کارتهای جدید انفاق چاپ شده و شنبه شبها در غرفه توزیع میشه.

از گفتن طرحهای دیگه هم خودداری می کنم چون اکثرشون رو بارها و بارها گفتیم و شما هم شنیدید و شاید ما هم یه کم خسته از گفتن...

می خوام بگم درد همیشه هست و دردمند هم همینطور ، و  هر کسی هر قدر هم تلاش کنه که خودش رو به بی خیالی بزنه آخرش به جایی جز عذاب و ج د ا ن  نخواهد رسید.      امید                                        

چشمها باز هستند اما یه خورده شاید کم بینا شدن و شاید هم نابینا...

شاید هم از سر بی حوصله گی و وقت نداشتن یادمون می ره یه عده دیگه رو هم نگاه کنیم،

آخرش هم اینکه اگه بخواهیم می تونیم هم ببینیمشون، هم باورشون کنیم و هم فریاد بی صداشون رو بشنویم.

                                             


توسطخيريه رهپویان وصال در ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ در ٢٠ آبان ۱۳۸٦     پيام هاي ديگران ()  

خیریه اینجا، خیریه اونجا، خیریه همه جا

قلک ،صدقه،وقف،انفاق و...

این چیزا رو هر کسی که می بینه یا می شنوه سریع یادش می افته به یه جایی به اسم خیریه که تو کانونه و خیلی هم مشهوره!!!

حالا واقعا چه جور جایی هست این خیریه و چه کارهایی در اون انجام می شه؟؟؟

همون طور که همه می دونید هدف اصلی این خیریه تحت پوشش قرار دادن مالی و فرهنگی یه عده خانواده های مستمند هست که درآمد اصلی خیریه هم از همون کمکهای شما که به صورتهای مختلف جمع آوری می شه به دست می یاد.

 اما...

حتما براتون جالبه که بدونید این کمکها چه مراحلی رو طی می کنه تا به دست خانواده ها می رسه؟

اول از همه اینکه یه عده از بچه های کانون که اسمشون کادر خیریه هست و خیلی هم دوست داشتنی هستند هر هفته شنبه ها توی غرفه خیریه (همون خیمه بزرگه) ، به عنوان مسئول غرفه می شینن منتظر و نگاهشون هم به دستهای شما...

                                 غرفه خیریه

البته خیلی ها لطف می کنن و اون طرح انفاق ها رو که هر شنبه روی بُرد خیریه می زنن نگاه می کنن وهفته بعدش هم می یارن ، دستشون درد نکنه...

بعد از مراسم ، همه ی کمکهای شما جمع آوری می شه و خیلی مرتب در اتاق خیریه چیده می شه و در آخرین پنج شنبه هر ماه ، بچه های کادر خیریه دور هم جمع می شن برای بسته بندی مواد غذایی. (البته این مرحله از دوست داشتنی ترین کارهای خیریه هست ، فقط یه کم زیادی انرژی لازم داره ، آخه...             بسته بندی مواد غذایی                                  

                                                       

این مواد غذایی در سه سری بسته بندی می شن: سری اول برای خانواده های ۱تا۳ نفری که شامل ۴۵ خانواده هست ،سری دوم برای خانواده های ۴تا۶ نفره که تعدادشون ۹۰ خانواده هست و سری سوم هم برای خانواده های ۷تا۹ نفره که تعدادشون ۴۰ خانواده می باشد.

و سرانجام این خانواده هادر فردای روز بسته بندی (یعنی آخرین جمعه هر ماه) می یان و به نوبت سهمیه مواد غذایی و پوشاکی  خودشون رو دریافت می کنن به اضافه ی خدمات دیگه که شرحش انشاالله در پستهای بعدی خواهد آمد.

امام صادق(ع):

خداوند تبارک و تعالی می فرماید:هیچ چیزی نیست مگر اینکه کسی را مامور گرفتن آن کرده ام به جز صدقه که آن را با دست خودم به شتاب می گیرم.


در خيمه‌ی خيريه چه خبر؟!

خيمه‌ي خيريه‌ي وصال هر شنبه شب در حسينيه‌ي سيد الشهدا(ع) بر پا مي‌شه و تنها منبع كسب درآمدش از محل كمك بچه‌هاييه كه نه تنها انفاق مي كنند براي انسانيت بلكه انفاق مي‌كنند به جهت تعالي روح.
در اين خيمه كارهاي قشنگي انجام مي‌شه: يه عده ميان پول نقد مي‌دن، چون به صورت هفتگي يا ماهيانه با خيريه طرح اشتراك دارن، اشتراك در غم فقر فقيران. يه عده‌ي ديگه هم مواد غذايي‌اي رو انفاق مي‌كنند كه از هفته‌ي قبل از طريق بورد خيريه، اعلام شده بوده... مثل برنج، ماكاروني، چاي، روغن، حبوبات، مواد شوينده و ...
جالبه بدونيد كه هر كسي با آوردن حتي يك پيمانه از هر نوع مواد غذايي، انباري از مواد رو در اختيار ما قرار مي‌ده كه بهمون در جمع‌آوري اغذيه براي خانواده‌هاي تحت پوشش بي‌نهايت كمك مي‌كنه.

انبار خيريه

بعضي‌ها هم هر هفته قلك‌هايي رو كه قبلا گرفته بودن تا به عنوان صدقه پر كنن، تحويل مي‌دن و قلك‌هاي خالي جديدي رو تحويل مي‌گيرن.
و البته كساني هم هستند كه بدون مراجعه حضوري به خيريه و تنها از طريق شماره حساب بانك ملي-سيبا- (0301520584009) لطف خودشون رو شامل حال افراد نيازمند مي‌كنند.

نمي‌دونيد چه لذتي داره تماشاي چشم‌هاي منتظر و خوشحال آدم‌هايي كه جلوي در خيريه صف مي‌بندند تا به حق خودشون برسن. مي‌گم حق، چون خداوند متعال فرموده كه در اموال شما حقي رو براي سائلان و محرومان قرار داده‌ايم.

البته محروميني كه در عين فقر، غني هستند؛ كساني كه اگر نبود كسي كه اونها رو به اين خيريه معرفي كنه، شايد هرگز نمي‌شناختيمشون...


توسطخيريه رهپویان وصال در ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ در ٦ خرداد ۱۳۸٦     پيام هاي ديگران ()  

همکلاسی

 بعضی قصه‌ها خیلی زود تموم میشن؛ مثل قصه‌ی شب بچه‌ها که تا چشماشون رو روی هم می‌ذارن، قصه هم کم‌کم به آخرش می‌رسه. ولی بعضی قصه‌های دیگه شاید هیچ وقت تموم شدنی نباشه، مثل قصه‌ی زندگی یه عده از آدما. یه عده‌ای که وقتی خیلی کوچیک‌تر بودیم با ما همکلاس بودن و شاید با هم روی یه نیمکت می‌نشستیم.

اول مهر که می‌شد همه خیلی خوشحال، با کیف و کفش نو می‌رفتیم سر کلاس. با پاک‌کن‌هایی که بوی عطر سیب و موز و توت فرنگی می‌داد. اون موقع‌ها هیچ وقت نمی‌فهمیدم که چرا دوستم همیشه از روز اول مهر و روزهای بعد از تعطیلات نوروز بدش میاد و هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم که چرا از مشق شب «بابا آب داد - بابا نان داد» بیزار بود. اون وقت‌ها وقتی موضوع انشاء این بود که «علم بهتر است یا ثروت» همه می‌نوشتیم علم و کلی هم زیرش توضیح می‌دادیم. همکلاسی ما هم علم رو بیشتر از ثروت دوست داشت.
ما بزرگ شدیم و اون هم بزرگ شد؛ اما اون خیلی بیشتر از سن و سالش بزرگ می‌شد. اون از 12 سالگی شبیه آدم بزرگا شده بود و دغدغه‌ی کودکانه‌اش تبدیل به دغدغه‌ی آدم‌های چهل ساله شده بود. ما از هیجان بازی‌های زنگ تفریح براش می‌گفتیم و اون از شور و هیجان درد و درمان. نه ما او رو می‌فهمیدیم و نه او ما رو و ای کاش...
آرزوی دوست ما هم مثل خیلی‌های دیگه این بود که یه روز برای خودش کسی بشه. شاید یه پزشک بشه و ما هم همیشه منتظر بودیم که او هم بالاخره به آرزوش برسه.
اما... 
                                            

                                                

اون دیگه هیچ وقت به آرزوش نمی‌رسه. اگر هم بخواهد نمی‌تونه؛ چون خیلی وقته که آرزوی همکلاسی قدیمی ما فقط داشتن یه تکه نان و یه جایی برای خوابیدنه... خیلی وقته که فقر، هملاسی ما رو از ما گرفته و حالا اون...


توسطخيريه رهپویان وصال در ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ در ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦     پيام هاي ديگران ()